تبليغاتX
غواص

غواص

کاش بودی و می دیدی

خواستم از فكه بنويسم، نه چشمانم را ياراي ديدن بود، نه قلمم مي توانست بر سفيدي كاغذ قدم بزند. ديگر ذهنم از شهدا تهي گشته. از چه بگويم. از چيزي كه نديدم.

سلام بر سرزمين فكه!

شايد بپرسي كه فكه بيابان است، غواص در آنجا نبود، آري ولي شهداي فكه هم مظلوم بودند.

بسيجي ها هشت تا ده كيلو متر، با پاي پياده از ميان رمل و ماسه هاي روان فكه گذشتند، البته فقط ماسه نبود، انواع و اقسام كانال ها و سيم خاردارها به چشم مي آمد و فقط هم اين نبود.

نمي دانم تا به حال سعي كرده اي كه از بين سيم خاردار عبور كني، تمام حواست رو جمع مي كني كه خارها به تنت نرود يا پيراهنت را پاره نكند. حال در فكه، چون عملياتها اكثراً در شب بود،همه با دقت داشتند موانع رو پشت سر مي گذاشتند كه ناگهان با صداي چند انفجار به خود مي آيند، تا سر بلند كنند كه ببينند چه شده باران نعمت الهي شروع به باريدن مي كند. «چيزي نشده، دو سه تا از بچه ها رفتن رو مين». رسول سرش رو بلند كرد به اطراف خيره شد:«آخ جون!! ميدون مين» هنوز حرفش تموم نشده بود كه شدت باران سرش را به دامن ما هديه داد. كانال هاي پر از مين والمر وآتش زا وسيم خاردار.

فكه با رمل هاي روان، روان. با مين هايي كه در رواني ماسه ها مي لغزيدند و تشنه به خون بودند. آن هم خون چه عزيزاني!  اي خاك ها! اي مين ها !  اينان برادران منند. به ما رحم كنيد. براي فكه سريع گذشت، ما مانديم و قتلگاه فكه.

چرا فكه را قتلگاه گويند.نيروها پس از گذر از برخي از موانع در يك شيار پناه گرفته بودند كه دشمن  محاصره شان كرد. شيار پر از مين و آتش دشمن باريدن گرفته بود. سيصد نفر از گردان حنظله در يك كانال محاصره شده، بدون آب، سه روز مقاومت كردند يا با آتش مستقيم دشمن يا از تشنگي قتل عام شدند.فتل عام شدند.

از گروه تفحص بگويم: وسط بيابان سيم تلفن پيدا كرديم، ردش را گرفتيم، رسيديم به يك گروه از شهدا كه دست و پايشان با همين سيم ها بسته شده بود و معلوم بود كه زنده به گور شده بودند. اجساد مطهري هم كشف شد كه قبل از شهادت سوزانده شده بودند.(خيلي خلاصه گفتم خدا كند نفهمي چه گفتم)

يادداشت يكي از شهداي گردان حنظله:

   «امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم، آب را جيره بندي كرده ايم، نان را جيره بندي كرده ایم         عطش همه را هلاك  كرده، همه را جز شهدا، كه حالا كنار هم در انتهاي كانال خوابيده اند ديگر تشنه نيستند. فداي لب تشنه ات پسر فاطمه(س)»  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 11:7  توسط روح الله  | 

گنگ

نمي دانم چه بگويم:

قرار بود از شهدا بنويسم.

سلام بر شهداي فكه! سلام بر شما كه با هر قطره ي خونتان، عطش كربلا را معنا كرديد.

نمي دانم برايم سخت است باور اينكه چندين روز در محاصره باشي بدون آب بدون غذا، (نه صبر كن نتوانستم خوب انتقال بدهم). شرايط شرايط جنگ است. ما كه برايمان سخت است دو روز در خانه بمانيم چه طور مي توانيم بفهميم محاصره در زير باران آتش يعني چه؟ ما كه يك شب به دور از تختخواب خودمان خواب به چشممان نمي آيد، ما كه نمي توانيم حتي يك روز محاصره ي تلفني را تحمل كنيم، چگونه مي توانيم حنگ راعاشقانه بسراييم.

آري، ما فقط مي توانيم شب ها به سر مزارشان برويم، گريان از بدي زمانه اي كه چون به كام ما نيست، پيش آنها شكايت كنيم. ما فقط مي توانيم وبلاگ به نيت شهدا درست كنيم ولي نگراني ما آمار وبلاگ است.

سلام بر شهداي فكه!

سلام بر شما ! سلام بر پيكرهايي كه ردشان را از سيم تلفني كه دستهايشان را بسته بود پيدا كردند. اين يعني كه زنده به گور شده بودند. در يك گور دست جمعي ! مي تواني بفهمي؟

قلمم شكست، ديگر نمي توانم بنويسم. بس است. شهدا مظلومند، برايم سخت است.  آري مظلومند، ولي ما چه؟ فقط آرزوي مرگ مي كنيم. يعني خود كشي؟ برادر كشتن نفس حرام است. بايد جامعه را بسازيم، شايد نتوانيم و جامعه كار ما را يك سره كند. از اين شعار ها هم خسته شديم. حاج احمد كجايي؟

بازم دلم گرفته، شايد اگر بر سر مزارشان بروم بهتر شوم.  خاك بر سر دلي كه .... 

   

                     اي خدا

 

 

سيب.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 11:3  توسط روح الله  | 

4

سلام.

می بخشید خیلی خیلی ببخشین لطف کنید و در خواست بنده رو قبول کنید. دم افطارتون اگه زحمت نمی شه ما رو دعا کنید شاید به نفس شما خدا از خر شیطون بیاد پایین و ما رو ببخشه.آخه خدا ماه رمضونی که شیطونو می بنده از خرش بی گاری می کشه تا ما رو بسوزونه.خداییش دعا کنین.

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 16:57  توسط روح الله  | 

کم آوردم

من شاعر نيستم ولي دلم پر است. من شاعر نيستم ولي از شعراي بي درد بدم مي آيد. من مي خواهم سوز دلم را فرياد كنم. من نه شمعم نه پروانه نه بلبل كه از عشقم بسرايم.من شاعر نيستم كه بگويم در باغ سبز غريبي از چيدن گل يخ ابا نميكنم،يا در كوچه هاي باريك گذر بار به دنبال عطر ترش بهار نارنج با چشم بدوم. من نمي توانم از چشمان آبي سودابه دختر همسايه بسرايم. من دلم پر است، غمي در دل دارم كه آن را چاهي نمي يابم. شايد ترا داغ دل من تكراري باشد ولي من با اين عشق زندگي مي كنم، من از قافله سال شصت ويكم هجري كه قلب همه را تسخير كرد نمي گويم، دلم كارواني را تنگ است كه از كنار ما گذر كرد و خود را به امام عشق رساند ولي ما را ياراي همراهي نبود.كارواني كه پر بود از شيران روز و زاهدان وسالكان شب. هنوز هم هر وقت دلم تنگ مي شود خاك شما را مي بويم.آه دلم چقدر تنگ حاج احمد است. كجايي حاج احمد؟ روزگار ما را مي بيني و سكوت كني برايم سخت است باور كنم كه سكوت مي كني؟ كاش... نمي توانم چيزي بگويم.مي ترسم مارك بي ديني بزنند،فقط مي توانم بگويم دلم خون است.

****

اماما! قرار بود قدس را آزاد كنيم، پس چه شد كه ابنقدر زود جام زهر را نوشيدي يادم هست كه مي گفتي مرگ پيش ما از عسل شيرين تر است، براي همه سخت بود، براي تو از همه دشوارتر. ولي جنگ تمام شد و همه گفتند الحمدلله. اماما! مرا ياري آن نيست به جرم تاريخ تولدم، اين هجر را تحمل كنم،بگو ....

****

خدا يا! از همه چيز به تنگ آمدم، در جهاني زندگي مي كنم كه گوي سبقت را از عصر جاهليّت ربوده است.

از مدرسه،دانشگاه، كوچه،خيابان،از مردمي كه رژه بر خون شهدا برايشان عادت شده، از قانون،اجتماع،از هر قيدي گريزانم. خدايا! اينها كه گفتم بهانه اند،دلم براي تو تنگ شده است. جانم را بگير برايم مهم نيست كه مرا در آتش مي افكني يا در جنت با صالحانت هم نشين مي كني. همين كه بدانم كه مرا مي نگري وخير مرا مي خواهي مرا كفايت مي كند.

****

حال تو كه پرستوي جانت در قفس تنت اسير است، با توام! با تو كه هر لحظه «يا ليتنا كنّا معك» سر مي دهي، لختي درنگ كن، در خود بنگر، روي آن داري در محضر ناظران توشه ات را باز كني، دمي ساكت باش،  .... ساكت ! .... شنيدي ؟ اگر پاسخت منفي است شعار« يا ليتنا...» دروغ است. چگونه به لب عشق مي ورزي ولي در قلب صداي امام را نمي شنوي. حال با گوش دل گوش كن....آري همان نوايي است كه برايت آشناست. «هل من ناصر ينصرني» آري امامت ترا مي خواند،هر لحظه ترا مي خواند، امامت منتظر توست، منتظر بازگشت توست. مهدي هر شب سر در چاه فرو مي برد و ناله ميزند:«اين مقداد و اين مالك» انتظار يارانش را مي كشد.

مي گويند هر كسي را كربلايي است كه انتظار او را مي كشد. نمي گويم در عاشورايي كه ترا مي رسد عباس باش، اعمالت را بنگر كه شمر وهرمله نباشي.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 16:34  توسط روح الله  | 

یادش بخیر

سمن بويان غبار از دل چو بنشينند،بنشانند                        پري رويان قرار از چو ببستيزند،بستانند

به فتراك جفا دلها چو بربندند، بر بندند                            ز زلف عنبرين جانها چو بگشايند،بفشانند

ز لعل چشم رمّاني چو مي خندند،مي بارند                       ز رويم راز پنهاهي چو مي بينند،مي خوانند

به عمري يك نفس با ما چو بنشينند،بر خيزند                   نهال شوق در خاطر چو برخيزند، بنشانند

سرشك گوشه گيران را چو دريابند، دُر يابند                   رخ مهر از سحر خيزان نگردانند،اگر دانند

چو منصور از مراد آنان چو بردارند،بردارند                 كه با اين درد اگر در بند در مانند، در مانند

در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند، ناز آرند              در اين در گاه حافظ را چو مي خوانند،مي رانند

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 16:14  توسط روح الله  | 

چه کنم

باز دلم گرفته هر دم به راهي مي نگرم كه زماني شلوغ بود، اكنون سالهاست كه در اين راه انتظار مي كشم تا دري گشوده شود. انتظارم طولاني شده است، دلم خون است، ديگر تنم گنجايش ندارد، هر وقت انتظار مرا مي كشد ياد اين جملات شهيد آويني مي كنم

...و تو، اي آنكه در سال شصت و يكم هجري هنوز در ذخاير تقدير نهفته بودي واكنون، در اين دوران جاهلّيت ثاني و عصر توبه بشريّت، پاي به سيّاره زمين نهادي، نو ميد مشو، كه ترا نيز عاشورايي است و كربلايي كه تشنه ي خون توست و انتظار مي كشد كه تو زنجير خاك از پاي اراده ات بگشايي و از خود و دلبستگي هايش هجرت كني و به كهف حصين لازمان و لا مكان ولايت ملحق شوي و فراتر از زمان و مكان خود را به قافله ي سال شصت و يكم هجري برساني و در ركاب امام عشق به شهادت برسي....

ياران شتاب كنيد! قافله در راه است، مي گويند كه گناهكاران را نمي پذيرند؟ آري گناهكاران را در اين قافله راهي نيست ... امّا پشيمانان را مي پذيرند.

باز هم توبه مي كنم،اي كه مرا خوانده اي،راه نشانم بده....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 14:27  توسط روح الله  | 

3

یه مدت تو ترکم.

حالم خوب نیست دعا کنید شفامونو بگیریم

یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 10:38  توسط روح الله  | 

2

لحظات گذراست و خاطرات ماندنی.

 من وجود و دارو ندار خود را می دهم تا لحظات ماندنی باشند و خاطرات گذرا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 9:17  توسط روح الله  | 

سلام بر شهداي غواص! اي اروند چه آسوده برادرانمان را بلعيدي. تو مگر آنان را نمي شناختي، تك تك آن فرشتگان كه آنها را در خود جا داده اي، صد رستم را آموزگار بودند تو چطور توانستي؟ شايد تو هم صداي اشكها و رواني ناله شان را درك كردي، و آنچه كه از خدا مي خواستند را اجابت كردي. از آنان يسيار شنيدند كه مي گفتند دنبال جنازه ي  ما نياييد پيدا نمي كنيد.


شهداي غواص، به راستي كه مظلوم ترين شهدايند. همين است كه روايت داريم :اجر شهيد زير آب اندازه ي دو شهيد است. شنيده ام كه اين شهدا حق الناس هم ندارند. نمي دانم تا به حال غواصي كرده اي يا نه بسيار مفرح است،انگار در دنياي جديدي آمده اي، حس تولد داري، لذت بخش است، البته نه در جنگ، وقتي زير آبي و در آرامش ناگهان مي بيني كه خطوطي از حباب با سرعت از جلوي چشمانت عبور مي كنند، بسيار زيباست، فقط تا قبل از اينكه اين حباب ها دوستت را به پرواز در بياورند، آري جنگ زير آب بسيار درد آور است نه راه پس داري نه راه پيش و نه مي تواني سنگري پيدا كني، اگر شانس بياوري ، يك جباب ترا هدف بگيرد وگرنه بايد پرپر شدن برادرانت را شاهد باشي،بسيار درد ناك است كه عمليات تمام شود و دوستانت كنارت نباشند، در حالي كه حتي لباست هم سالم است.


يا صاحب الزمان سلام بر شما. بار ها اين جمله را از من شنيده اي كه به خاطر تو به آب و آتش مي زنم، ولي هيچ كس نمي تواند معناي آن را درك كند، جزء شهداي غواص هم آب بود هم آتش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 8:59  توسط روح الله  | 

حرف یکم

سلام. قبلاْ یه وبلاگ داشتم خز شد. دلم رو هم زده بود. خواستم یه جا برم که کسی منو نشناسه. نه کسی بهم دل ببنده نه من به کسی. اینجوری راحت تر می شه پرید. امروزم روز ولادت شاه و شاهزاده حضرت علی اکبر(ع) هست. ان شاء الله قلمم با ناز حضرت بدود. التماس دعا برای شفا، نه از عشق، از دنیا یا علی.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 10:38  توسط روح الله  |